چندین شب پیش ، به بیتی که زمانی در گوشه ی یکی از کتاب هایم ، نوشته بودم برخـــوردم . تقدیر چنین بود که این بیت ، بماند و به غزلی تبدیــــل نگردد.چند شب پیش که s.m.s را آزاد کردند، تصمیم گرفتم آن را برای دوستان شاعـــرپیشه ام بفرستم تا دست کم با یک بیت آن را ادامه دهند. تاکنون این غزل اشتراکی به چهارده بیت رسیده است . شما هم اگــر شاعر هستید، با حــداقل یک بیت، در آن سهیم باشید. چه معلوم؟ شاید فروش رفت و به شما هم سهمی رسید. مگر دیگران چه طور پول دار می شوند؟!
مطلع غزل را من سروده ام . بیت دوم، از دوست و همکلاسیم ، حیدر منصوری است . بیت سوم را شاعر خوش ذوق ، دانشجوی دکترای ادب فــــارسی، کاظم رحیمی نژاد سروده است . بیت های چهار ، پنج و شش را استاد گرامی من ، دکــترسیدصادقی فرستاده است. بیت هـــای بسیار زیبای هفت ، هشت و نه از شاعر جــــوان ، اسما حبیبی ، دانشجوی کارشناسـی ارشـــد است، بیت دهم را یک شاعر بسیار درخور احترام، به نام صفورا مصلحی ، باز هم دانـشجوی کارشناسی ارشد ادب فارسی ، سروده اســــت . متاسفانه وی برای سروده هایش ارزشی قائــل نیست و گرنه شاعر مطرحی می شد. بیت یازدهم را دوست فاضلم رضا معــتمد ارسال نموده، بیت دوازدهم را دوست ندیده ام ،طناز مشهور هرمزگانی ، خالوراشد(راشد انصاری) فرستاده که البته مصراع اول آن تضمین شده است و سـرانجام ، دو بــیــت پایانی از دوست و همکارم، محمد بحرینی است . به هر حال این غزل، به کالاهایی می ماند که ادعا می کنیم تــولید داخلی است ، اما هر قطعه اش بوی یک کشور می دهد. البته غزل بدی هم نشده به پژو 206 صندوق دار می ماند!!!!::
روزگاریـــست که مـــن همـســفر بــارانم اشـــک ریـــز رخ آیـیـــنه ای یــــارانــــم
باد در باد به دریا زده ام ایـــــن دل را مــــوج در مـــوج پریشان شــــب طوفـانم
دیرگاهی است که من چشم به صحرا دارم خــــیره بر جنگــل انــــبوه سپــــیدارانــــم
گرچه آییــــنه شــــکــسـتند بسی نامــــردان بـــاز هـــم آینـــه در آیـنه مــــی گـردانـــم
زیر نم بارش بی وقــفه ی باران و تگرگ گرچه با دست تهی تا به هـــدف می رانــم
ماه پیشانـــی من مژده که شـــــب می گذرد صبح سر می زند از شش جهــت ایوانــــم
حجــــم یک بغض گـــلوگیر مرا شاعر کرد وارث غصه ی این قصه ی بی سامـانـــم
غـــرش صاعقه نه بلــکه تلنگر کافـــیــست تا که آ غـــــاز شــــــود بارش بی پـایـانم
گرچه خشکیده و زرد است غزل هـــای دلم رسم بـــــارانی چشمـــــان تو را می دانـم
گرچه شرجی است هوای غـــــزلم باور کن بی تو پاییز تر از هرچــــه دی و آبـانــــم
در هوایی که دل سبزسرایان خـــون اســت همــــنوای نفــــس ســـــبز ســــپـــیدارانـم
"زندگی کردن مــــن مردن تدریـــجی بود" این همه سال چه می خواست جهان از جانم
اگر آن ســـیل دمی بی تو امـــانــم بـــدهــــد نه چنین است که بی یاد تو من مــی مانم
طالب قصه ی محبوب مکـــان را چه کـــند ای خوش آن ســــیل که ویرانه کند زندانم

امرو تو بپرهیز از این قال و مقال
بر بند به شعر خویش دستار و عقال
انگار خدا نکرده چیزیت شده
پهکت شده زود نرم مانند خمال
پهک: نخستین شکل از میوه ی خرما که سبز و ریز و سفت است
خمال : خرمای نامرغوب(شاید مصراع آخر، معادل غوره نشده مویز گشتن باشد)
****
شعر زیر را استادی گران مایه هنگامی که هفته نامه ی آوای توج علیه من مطلبی ناشیانه نوشت برایم فرستاد چون نتوانستم از ایشان کسب اجازه کنم از ذکر نامشان معذورم.
شنیدم که امرو ترور کردنت
ز نقدی فهیمانه پر کردنت
من بنده خواندم همان نقد را
بخوان نسیه جانا مخوان نقد را
نویسنده گویا که خود دیده بید
که با نقد نسیه ی خودش ر...ده بید

دیروز یکی گفت خزانه تهی است امـــــروز چرا حقـــوقمان افــزودند
من گر بشوم رییس جمهور شما حتی متــحول بـــــکنم آب و هـوا
هر جا سرد است معتدل گردانم هرجا گرم است کم نمایم ز دما
ای آن که صلاحــــــیت تو رد شــــده است راه گذر ســیاســتت سد شده است
یک بنده خدای ، خوش به حالش شده بود هرچند که حال و روز تو بد شده است

پلیسان کار آمدِ هوشمند
کشیدند دلدادگان را به بند
نشاندند در خودروِ امنیت
دو دلداده ی عاشق از راه چَت
سوی نیروی انتظامی شدند
پلیس و دو یار فتاده به بند
نشاندند دلدادگان شخیص
درون اتاق رئیس پلیس
به بیژن نگه کرد سردار و گفت
که ای با منیژه کنون گشته جفت
بگو قصه ی عاشقی مو به مو
از این داستان هر چه دانی بگو
سخن گفت بیژن ز چت کردنش
و افتادن عشق در گردنش
سخن رفت تا نیمه ی داستان
که سردار گفتا: سکوت ای جوان
کنون نوبت پست من شد تمام
پلیسی دگر می نشیند به جام
ز نو بیژنک قصه آغاز کرد
درِ ذکر بیچارگی باز کرد
جوان گفت و آقا پلیسه نوشت
تمام خبرها چه خوب و چه زشت
سپس خواست تا برگه امضا کنند
و باقیِ قصه به فردا کنند
دو دلداده را گفت آقا پلیس
که ای از سر شرمتان چهره خیس
«چو فردا برآید بلند آفتاب»
خودم می رسم هر دوتان را حساب
کنون تا به صبح استراحت کنید
مبادا هوس کرده صحبت کنید
اصولاً دو یاری که نامحرمند
همی باید از یکدگر در رَمند
شما از چه رو گفتمان داشتید
لوای محبت بر افراشتید
*** *** ***
دو دلداده رفتند در بازداشت
درون اتاقی که یک پرده داشت
پس پرده گفتا منیژه به یار
همان یار دل خسته ی روزگار
که ما یا که باید کنیم ازدواج
و یا وارهیم از پلیسان به باج
بدو گفت بیژن: دهانت ببند
سخن گفتن یاوه ات تا به چند؟
پلیسان کجا باج گیری کنند
و با باج دفع اسیری کنند
اگر بار دیگر تو تهمت زنی
همانا نه دلداده ی بیژنی ...
ادامه دارد ....

گفتمان دو دلداده در خانه ی منیژه
عجب مبلمانی عجب خانه ای
عجب خانه ی شیک جانانه ای
منیژه خود و دلبرش یک طرف
و آن نامور مادرش یک طرف
ز هر سو سخن گفتن آغاز شد
و دروازه ی گفتگو باز شد
سپس مادر از خانه بیرون پرید
که من می روم از برای خرید
چو مادر همی زحمتش کم نمود
محیطی مساعد فراهم نمود
نمودند در را دو دلداده چِفت
سپس گفتمان رنگ رسمی گرفت
نشستند آنگه برابر به هم
سخن رانده شد از همه بیش و کم
تعارف نمودند موز و هلو
بفرما به قول عرب ها، کُلو
....................................
.....................................
«یکی گفت گیر و یکی گفت ده
یکی گفت احسنت و آن گفت زه»
چو سیراب گشتند از خوردنی
منیژه و آن بیژن مُردنی
نخستین، منیژه به بیژن بگفت
که ای گشته با من هم اکنون تو جفت
بگو گر من و تو کنیم ازدواج
به سر بر نهم من عروسینه تاج
شود موسم عیش و ماهِ عسل
کجا می بری دلبرت فی المثل؟
بدو گفت بیژن که ای جان من
رُخت داده بر باد ایمان من
به استان سبز گلستان رویم
وز آنجا سوی تویسرکان رویم
***
دو دلداده بودند در گفت و گو
شده گرم گفتن به سانِ اتو
که ناگه در خانه کوبیده گشت
که است این شبی؟ ده دقیقه به هشت
یکی آیفون بود تصویر دار
نشان داد در خود پلیسی سه چار
به دلداده بیژن بگفتا چنین
که ای گشته با همسرت همنشین
مگر خانه ی تو بود مدرسه
که پای درِ آن پلیسان دو سه ؟
نهادند آن گاه دستان به سر
و لرزان نهادند پا سوی در
بگفتند از ترس، ما محرمیم
نه اهل هوا و نه دود و دمیم
نگه کرد و گفتا به آنان پلیس
به آنان که از ترس بودند خیس:
شمایان چو بر یکدگر محرمید
چرا از پلیسان ما می رمید؟ ...
ادامه دارد ...

هر چند که بیژن نامه این روزها خار چشم آدم های خشک مغز شده و آن را بهانه ای برای رسیدن به اهداف مغرضانه و حاسدانه ی خود علیه من و هفته نامه ی اتحاد جنوب قرار داده اند با این حال تصمیم گرفتم آن را همچنان روی وبلاگم به نمایش بگذارم. ضمنا از همه ی کسانی که در این جریان با تماس ها و پیام های خود مرا به ادامه ی سرودن طنز های مطبوعاتی تشویق کردند تشکر می کنم.
شبانگه چو آب و هوا شد خنک
دو دلداده رفتند سوی ونک
منیژه در خانه را برگشود
در این برگشودن کلیدی نبود
برآورد از کیف خود کنترل
دو سه دکمه ی کنترل داد هُل
به حکم خداوند در باز شد
و ترم دوی عشق آغاز شد
به نام خدای گشایندگی
دری برگشودند بر زندگی
ز باغی گذشتند مانا بهشت
پر از برگ و بار و پر از کار و کشت
یکی خانه مانند کاخی بلند
"که از باد و باران نیابد گزند"
از این کاخ، بیژن تعجب نمود
تو گویی که جای تعجب نبود؟
به خود گفت عجب خانه ی اکبری است
و یا خانه ی جن و انس و پری است
گشودند آن گاه درهای هال
قدم رنجه کردند بی قیل و قال
یکی سر برهنه بیامد زنی
به دست چپش بطری معدنی
سرو صورتش جمله پنکک زده
به مویش دو تا گیر کوچک زده
لبش صورتی ناخنش بس بلند
مچ دست او صاحب دست بند
یکی دامنی پوشش ران او
که داده است بر باد ایمان او
به دختر چنین گفت بیژن که هین
بگو تا که باشد زنی این چنین
منیژه به او گفت: این مادر است
یکی مادری خوب و تاج سر است
به خود گفت بیژن گر این مادر است
چه تقصیر برگردن دختر است
چو مادر بود این چنین اهل حال
کشد دخترش هر کجا پر و بال
بدو گفت مادر: چه زود آمدی
به کوری چشم حسود آمدی؟
در گوش دختر سپس گفت مام
که ای گشته در کوچه ها صبح و شام
به مادر بگو دیگر این مرد کیست
که چهرش چنین سبزه و مرد نیست
همان یار دیروزیت این نبود
مگر نام یار تو یاسین نبود؟
چنین پاسخ آورد کاین بیژن است
یکی مرد خوش مشرب بی زن است
مرا یار، دیگر نه یاسین بُود
و یار فداکار من این بود
که یاسین قد و قامتش بد نبود
ولی عیبش این که مجرد نبود
سپس مادر دختر با نمک
در خانه بگشود بر بیژنک
نشستند در خانه آن گه سه تن
خدا داند آن جا چه ها شد نه من
یکی گفتمان بود در پشت در
میان زن و دختر و آن پسر
پس پرده باری چه دانم چه بود
و یا هر چه بینم بگویم چه سود
دلت خوش نکن غیر جامی نبود
پس پرده باری حرامی نبود...

بوسهل ها منفور
بونصرها خاموش
میکال ها بر دار
بر دار ها منصور
امیدها اما
هر چند دورادور
در جام های چشم
در چاهسار گوش....

روزی استاد از من خواستند که تحقیق های دانشجویان را در غیاب ایشان ، جمع آوری کرده نزد خود نگه دارم . من نظرم در باره ی تحقــیق ها را با این رباعی ( پیامکی ) به استــــاد، اعلام کردم:
گشته است ادب ز بی سوادی ها مات هــیهات ز مــا ادب مدانان هــیهات
اســـتاد اجـازه ده بـــه آتــش بکــــشم پــرونــده ی رونویسی الــتحـقـیقات
و استاد در پاسخ من ، طی پیامکی این رباعی را فرستادند:
هر کار که می کنی همان است درست بفکن به زباله دان و یا آتش ، چست
از بین هـــمه اگر که تحـــقیقی هســـت لطفی کن و بفرست همان را با پست
این هم یک مکاتبه ی دیگر از همان دست:
استاد:
یـادی تو زما نمی کنی انصاری بفــرست مرا اگــر که طنـــزی داری
از این همه جد ملول گشتم باری حالم خوش نیست حال خوش کن داری؟
من:
من هم شده ام مریض استاد عزیز محروم ز شادمانی و عــیش لــذیـذ
بهتر که نمی شود جـــناب اســـتاد قـافیه ی یک شاعر رنجور مریض

دو تا از سروده هایم را که یکی جد و دیگری طنز است ، به پیشگاه شما تقدیم می کنم .
نوروز
پیکرتراش نوروز
با تیشه ی بهار
خوش پیکری ز سنگ طبیعت بیافرید
اما دریغ
تیشه ی این پیر خوش تراش
اندیشه های سنگی ما را
نپرورید
این پیر مست جام جهان بین به دست
باز
با جامه های رنگی عیدانه اش رسید
بر بوم دشت پرده ی گل ها چو نقش کرد،
بر بام سرو
نغمه ی مرغان چه خوش کشید
بر دوش باد
نغمه ی گل را سوار کرد
در کام کوه با نفس گرم خود دمید
غمناک از کناره ی انسان گذشت و رفت
این پیر پاک پندار
این سبز سر سپید
سال گاو(با اجازه ی حیوانات دیگر)
عـید آمد و سال گاوبازیســت هنگام نشاط و ســرفرازیســت
بلبل سـر شاخ گل چه شاداب سرگرم نشاط ونغمه سازیست
امسال نه آبــمان شــود قطـع نه مشکل برقی و نه گازیسـت
یـارانــه دهــند مــاه تــا مــاه گوینــد که سال بی نیازیســت
خوش باش که کیمیای هستی
باشد خوشی و نشاط و مستی
عـید آمد و ما کمیتـمان لنگ پـرداخت هــنوز ناهـماهــنگ
بـیچاره حــقــوق انــدک ما گشـته اسـت به دار وام،آونگ
از لطف غبارومهر نوروز تعطیل شدست درس وفرهنگ
لنگـیم ولی خوش و ملنگیـم مســتـیــم بــدون باده و بــنگ
خوش باش که کیمیای هستی
باشد خوشی و نشاط و مستی
آن سال که بود سال خرگوش یا ســال پـلنگ وبــره و مـوش
شــادابی بنـــــده بــیشــتر بود می داد کری به حرف ما گوش
امسال که سال،سال گاواسـت کردنـــد هـــمه مرا فرامـــوش
برخیز و بیا بکش دراین روز شادی و نشاط را در آغــــوش
خوش باش که کیمیای هستی
باشد خوشی و نشاط و مستی
عــیــد آمــد و سال انتـخابات کی می برد وکه می شودمات
این می گوید که من به حــقم آن می گــویـــد مــرا کـرامات
زنهار مـکـن چــماق دســتی منمای حـریف خود مکـــافات
پایان چماقیان شکست اســت ای وای سرم شکسته شد "کات"
خوش باش که کیمیای هستی
باشد خوشی و نشاط و مستی

پاک سازی پارک ساعی از اشرار و اوباش از سوی قشون انتظامی
چو آرامش پارک بر هم زدند
بر آفات شادی همه سم زدند
ز هر سو فراریدن آغاز شد
ز نو عاشقی ها چو یک راز شد
قشون نظامی بر آن جا چو تاخت
لب دختران سرخی خویش باخت
زنان پاچه ها را به پایین زدند
حجابی بر آن موی زرین زدند
پُکاندند از پای خلخال ها
نهان گشت از چهره ها خال ها
زنی دکمه ی باز خود بسته کرد
دگر گوشی خویش آهسته کرد
همه طاق موها فرو ریختند
بسی چیز در آب جو ریختند
جوانی حمیرا فراموش کرد
به جایش رضاصادقی گوش کرد
سپس عشقها رنگ مشکی گرفت
سیه جای سرخ و زرشکی گرفت
بلوتوث ها جمله خاموش گشت
همان عاشقی ها فراموش گشت
در آن بزمگاه همانند دشت
رپَ و مَپ همه «انجزَ وحده» گشت
همه پهلوانان عشق و گناه
پراکنده گشتند ز آوردگاه
پسرهای نامرد، بی دلبران
نمودند اقبال خود امتحان
گذشتند از نرده ها با شتاب
ز نو زنده شد هیبت انقلاب
کشیدند آن قدر مجرم به بند
که دیگر کم آمد همی دست بند
چو آتش در آن رسم و آیین زدند
زنو عاشقان چنگ در دین زدند
خطر چون که حبل الوریدت گرفت
به حبل المتین باید افکند خِفت
همه چیز بر طبق اسلام گشت
و شیطان بدبخت، ناکام گشت
چنان ضربه بر جان شیطان رسید
که مه واره (ماهواره) بر بام بر خود تپید
سپس نوبت ذکر و ارشاد شد
کلاسی ز اخلاق ایجاد شد:
برادر برو دکمه هایت ببند
آهای دختر من حیا کن نخند
در این گیرو دار و در این پیچ و تاب
که شد بزم بیژن منیژه خراب
دوتایی از آن جا گریزان شدند
وز آن جا به سوی لویزان شدند
شبانگه چو آب و هوا شد خنک
دو دلداده رفتند سوی ونک ...
... ادامه دارد






