تبليغاتX
گل بانگ ادب
مطالبی درباره ی طنز و زبان و ادبیات فارسی

 ـ "وارتان"! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير
.
دست از گمان بدار
!
با مرگ نحس پنجه ميفکن
!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار
. . . »
"وارتان" سخن نگفت
.
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت
. . .

«
ـ "وارتان"! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجۀ
مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته است


"وارتان" سخن نگفت
.
چو خورشيد
از تيرگي بر
آمد و در خون نشست و رفت. . .

"وارتان" سخن نگفت
"وارتان" ستاره بود
يک دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت
. . .

"وارتان" سخن نگفت
"وارتان" بنفشه بود
گل داد و
مژده داد
: «زمستان شکست!» و
رفت
. . .

+ نوشته شده  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 23:38  توسط حسن انصاری  | 

خوان نخست : بیشه شیر

رستم برای رها کردن کاووس از بند دیوان بر رخش نشست و به شتاب رو به راه گذاشت. رخش شب و روز می­تاخت و رستم دو روز راه را به یک روز می­برید، تا آنکه رستم گرسنه شد و تنش جویای خورش گردید. دشتی پر گور پدیدار شد. رستم پا بر رخش فشرد و کمند انداخت و گوری را به بند درآورد. با پیکان تیر آتشی بر افروخت و گور را بریان کرد و بخورد. آنگاه لگام از سر رخش باز کرد و او را به چرا رها ساخت و خود به نیستانی نزدیک درآمد و آن را بستر خواب ساخت و جای بیم را ایمن گمان برد و به خفت بر آسود.

 



+ نوشته شده  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 23:28  توسط حسن انصاری  | 
این نقد را آقای مصیب صدیقی بر کتاب من نوشته اند و در هفته نامه ی اتحاد جنوب دوشنبه ۱۹آذر ۸۶چاپ شده است                                                   یکی از بخش های مهم ادبیات و فرهنگ هرملت و قومی، طنز می باشد. و هیچ ملتی نمی تواند ادعا کند که هرگز طنز در فرهنگ او وجود ندارد. در ادب فارسی خوشبختانه آثار گرانسنگی در حوزه طنز به زیور طبع آراسته شده.

+ نوشته شده  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 0:14  توسط حسن انصاری  |