تبليغاتX
گل بانگ ادب
مطالبی درباره ی طنز و زبان و ادبیات فارسی

 
این سومین منظومه ی طنزی است که آغاز کرده ام . این منظومه که خودم هم ادامه اش را نمی دانم هر هفته در نشریه ی اتحاد جنوب چاپانده می شود . دو منظومه ی طنز دیگر من یکی "لیلی و مجنون" و دیگری " رام و سیتا" نام دارد
 
بیا جان من تا دمی چت کنیم
به یاهو مسنجر عزیمت کنیم
به کافی نتی نیمه شب پا نهیم
دل خویشتن را صفایی دهیم
من بی کَس و کاره ی پاپتی
چه دارم به جز یار اینترنتی
زول گردی اکنون شدم من رها
به وب گردی ای دوست بنهاده پا
به فیلتر شکن سایت ها بشکنم
تصاویر نو نو تماشا کنم
چه مانده برای من نکبتی
جهان مجازی اینترنتی
ولیکن ز وبلاگ ها بر حذر
و گرنه درآرند از من پدر
بیا پیشه ی ما تو هم پیش گیر
سر ما نداری سر خویش گیر
من کیستم
منم سالخورده جوانی دژم
کشیده غم و غصه ها بیش و کم
چو نامم بپرسی همان بیژنم
به تعبیر یاران خود بی زنم
مرا مادرم نام، بیژن نهاد
ولیکن کسی بنده را زن نداد
چو بی زن بماندم کسی بیژنم
نخواند بخواند همی بی زنم
امان از نداری و از بی کسی
بسی رنج بردم در این سال سی
پی کار گشتم همی در به در
درآورد بیکاری از من پدر
یکی گفت تو مدرکت دیپلم است
کم از مدرک سایر مردم است
به ناچار رفتم مهندس شدم
پی کار گشتم سپس دم به دم
بگفتند اهل مهارت نه ای
یکی گفت رو جان من بچه ای
همی گشته ام در غم و غصه گم
امیدم فقط انتخاب دَهُم
کنون داستان من در به در
بخوان جان من در شماره دگر ...
ادامه دارد ...


+ نوشته شده  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 22:16  توسط حسن انصاری  | 
 

شوخی با حافظ شیرازی به مناسبت ۲۰مهرماه روز بزرگ داشت این شاعر گران قدر

دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود
سخن از نوع ژل و مصرف شامپوی تو بود


ای بسا آدم بی مو که در این محفل انس
در نخ کیفیت سوزن ابروی تو بود


چه نمایشگهی از پنکک و رنگ و رژ لب
بر قفس های دکان دهن و روی تو بود


این چه عطری است که مالیده ای امروز به خویش
بینی کوچه پر از رایحه ی بوی تو بود


پاچه ها را ز چه رو این همه بالا زده ای
برکه ی آب در این راه فرا روی تو بود؟


چه سفید است لباس تو چو بال و پر مرغ
مرغ زنده نکند دختر خالوی تو بود


نرم نرمک چو گذشتی ز کنار صف مرغ
مرغ از یاد شد و جمله هیاهوی تو بود


پیرمردی چو تو را دید صف مرغ شکست
پسری تازه جوان نیز دعاگوی تو بود


کاش هر روز صفی بود که بینم رخ دوست
ای وزیر این صف پر موهبت از سوی تو بود


برنیامد ز وزیران صفت صف شکنی
صف شکستن زید قدرت بازوی تو بود


+ نوشته شده  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 22:53  توسط حسن انصاری  | 

به بهانه ی موفقیت چشمگیر دانش آموزان دشتستانی در کنکور

پرده ی اول:
وقتی غروب روز جمعه هفتم مرداد، خبر رتبه های تحسین برانگیز یک رقمی دانش آموزان دبیرستان دکتر حسابی برازجان (عباس کازرونی و اصغر خرّم) را شنیدم، آن قدر شادمان شدم که نمی دانستم شادی خود را چگونه بروز دهم و با دیگران تقسیم کنم. این خبر شاد کننده را یک دانش آموز شیطان و البته دوست داشتنی آموزشگاه، که مشخصات فردی اکثر دانش آموزان را در طول سال تحصیلی کش رفته بود به من رساند. هر چند که معمولاً در این موارد، کمترین نقش موفقیت دانش آموزان در کنکور را به معلمان نسبت می دهند، اما دوست داشتم هر جا می روم سخن ازاین موفقیت باشد. فردای آن روز، بی این که در اداره آموزش و پرورش دشتستان کاری داشته باشم، به چند واحد گوناگون آن سر زدم؛ مثلاً فکر می کردم در همه ی اتاق ها از این واقعه ی مهم سخن گفته می شود. مثل موقعی که قتلی یا سرقتی صورت می گیرد و دهان به دهان می گردد و آب و تاب داده می شود. سپس چون کسی را شادتر از خود نیافتم، سرشکسته به خانه برگشتم و البته غذای هر روزه ام (هر سه نشریه ی محلی شهرستان و یک روزنامه ی کشوری) را خریداری کردم. تیتر اصلی یکی از هفته نامه های آن هفته دشتستان، چنین بود: «آغاز فصل برداشت هندوانه در شهر کلمه». با خود گفتم: حتماً نبود خبری مهم باعث شده که این موضوع کم اهمیت به همراه عکس دو سه هندوانه تیتر صفحه ی اول قرار گیرد. حتماً شماره ی بعدی این نشریه یا شاید هر سه نشریه ی دشتستان تیتر اصلی خود را به رتبه ی یک عباس کازرونی و رتبه ی هفت اصغر خرّم اختصاص خواهند داد. البته همراه با عکس آن ها که مسلماً از هندوانه ـ هر چند که خیلی مرغوب باشد ـ ارزشمندتر است!
پرده ی دوم:
با این که هر سه هفته نامه ی محلی دشتستان، در بالای صفحه ی اول، علاوه بر واژه های
«سیاسی، اجتماعی و ورزشی»، خود را فرهنگی نیز معرفی کرده اند اما دو نشریه اصلاً به این موضوع نپرداختند و تنها یک نشریه این خبر را به شکلی کم اهمیت، در گوشه ای از صفحه ی اول و در چند سطر از صفحه ی دوم خود، چاپ کرد (البته همین هفته نامه در همان شماره، درباره ی تشخیص بادمجان شیرین از تلخ، بیشتر مطلب نوشته بود و عکس بادمجان را هم انداخته بود که برای ما بادمجان ندیده ها جای سپاس دارد. خوش به حال بادمجان! معلوم نیست اگر بادمجان رتبه ی کنکور به دست می آورد چه می شد؟) در هفته ی بعد، اتحاد جنوب، مصاحبه ای کوتاه با عباس کازرونی انجام داد و به رتبه های علمی وی در طول دوره ی دبیرستان و پیش دانشگاهی اشاره نمود.
پرده ی سوم:
من به درستی نمی دانم که آیا شهرداری، فرمانداری، اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی و ... بخش فرهنگی نیز دارند یا نه؟ اما این را می دانم که اعضای شورای شهر برازجان، جز یکی، همگی فرهنگی هستند (البته شنیده ام آن یکی که فرهنگی نیست نیز، کارمند بخش فرهنگی یک هاد دولتی است) هرگز نمی توانم به خود بقبولانم که چگونه این حضرات سراسر آلوده به فرهنگ، به ذهن مبارکشان خطور نمی کند که لااقل با پارچه نوشته ای و یا آگهی در نشریه ای موفقیت عباس کازرونی و اصغر خرم و دیگر دختران و پسران دشتستان را تبریک بگویند. در حالی که وقتی انتصابی صورت می گیرد،
در و دیوار شهرداری و دیگر ادارات با پارچه های رنگارنگ تبریک که البته به سفره ای پر
آب و نان
می ماند پوشانده می شود. رئیس شورای اسلامی شهر برازجان، در نامه ای
به رئیس
جمهور که
بخش هایی از آن در شماره ی 503 اتحاد جنوب چاپ شده، از ایشان می خواهد که برای رفع ناامنی در دشتستان، همت کنند. آیا یکی از راه های مبارزه با ناامنی در دشتستان گسترش فرهنگ و مطرح کردن چهره های فرهنگی این آب و خاک نیست؟ چرا شهرداری و شورای شهر کلمه تبریک به مناسبت موفقیت های صاحبان فرهنگ را فراموش نمی کند اما شما فراموش می کنید؟ یادآور می شوم که مسؤولان دولتی در استان های دیگر، حتی نام رتبه های سه رقمی خود را بر میدان های ورودی و خروجی شهرهایشان با افتخار، نوشته بودند.
پرده ی چهارم:
هر چند که دانش آموزان ما آن قدر بلند همت هستند که نه به خاطر قول های مادی مسؤولان کم حافظه بلکه به دلیل حلاوت دانش به کسب آن بپردازند، اما دوست دارم پرده چهارم، پرده ی پاره ی بعضی گوش ها را ترمیم کند و به یادشان بیاورد که: «المؤمن اذا وَعَدَ وفا».
نشریه ی اتحاد جنوب در شماره ی 465 سال نهم خود به تاریخ 30/7/86 بازدید فرماندار محترم دشتستان و سخنرانی ایشان در جمع دانش آموزان دبیرستان دکتر حسابی را انعکاس داده است.
جناب فرماندار، در این بازدید به دانش آموزان، در صورت کسب رتبه های برتر، قول سفر حج تمتع را داده است.
امیدوارم ایشان تا فرماندار هستند همین امروز به وعده ی خود وفا کنند که فردا اعتباری نیست. (آقای فرماندار میدان مناسبی است نشان دهید که بعد فرهنگی شما بر ابعاد سیاسی و نظامیتان می چربد.)
مهندس حشمت آزاد، معاون وقت آموزش نظری و فنی و حرفه ای سازمان آموزش و پرورش استان بوشهر به دانش آموزان پیش دانشگاهی دکتر حسابی گفته است: من برای رتبه های برتر، از مسؤولان پارس جنوبی، قول یک دستگاه اتومبیل گرفته ام. البته ایشان یکی دو ماهی است که قربانی جابه جایی های ویژه در سازمان آموزش و پرورش شده اند اما اگر واقعاً چنین قولی داده شده است، جانشین آقای حشمت، یعنی آقای بام نشین که اکنون بر بام این مقام پر و بال افشانده اند، این مسئله را پی گیری کنند.
پرده ی پنجم:
نه من حوصله ی دراز نویسی دارم و نه شما حوصله ی خواندن و نه مسؤولان حوصله ی انتقاد. بنابراین تا مشکلی پیش نیامده در این پرده به چند موضوع مختصر اشاره می کنم:
1. آموزش و پرورش دشتستان با تمام مشکلاتی که دارد (مثل سایر آموزش و پرورش ها) در همایشی به بزرگداشت کنکوری های دشتستان و تقدیم هدایایی از نوع سکه به آن ها پرداخت
(البته به من هم یک قاب بدون سکه دادند) دستشان درد نکند!
2. کانون فرهنگی آموزش، شعبه ی دشتستان، در همایش تقریباً به همان سبک آموزش و پرورش، از کنکوری ها تجلیل کرد(البته به من علاوه بر قاب بدون سکه، یک دیوان حافظدادند)دمشان گرم باد!
3. کمی دیرتر، سازمان آموزش و پرورش استان نیز از رتبه های برتر (قبولی ها) تجلیل کرد ولی هدایای آن از ادارات تابع، کم ارزش تر بود در این دوره جیب فرزند پر تر از پدر است (این هدایای صدقه گونه پایدار باد همین هم از این جیب های تکانده غنیمت است).
4. بعضی ها هنگامی که به عباس کازرونی و اصغر خرّم به دلیل کسب رتبه ی یک رقمی تبریک می گفتند، از این عبارات طنز آمیز بهره می گرفتند: پژو پارست مبارک. حج تمتع مبارک باشه (که البته عبارت اول، تلمیحی به پارس جنوبی و دومی تلمیحی به فرماندار است).
5. فرهنگ سازی هزینه ای به مراتب کمتر از آسفالت سازی و ساخت بیمارستان و ساختمان چند طبقه و... دارد اما ثمرات آن ماندگار و دیر پاست ای مسؤولان عزیز، فرهنگی فکر کنید. این خبرهای خوشایند را در پس کوچه های اندیشه ی مردم بپیچانید تا بوی ناخوشایند قتل و سرقت فضای منطقه را غیر قابل تحمل نکند.




+ نوشته شده  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 1:5  توسط حسن انصاری  | 


عید آمد و شد هلال پیدا
بر مردم روزه دار شیدا
صد حیف که ماه روزه در رفت
صد شکر که عید شد هویدا
امروز دوباره مثل نوروز
آسیب رسد به جیب بابا
از روزه خمید پشت بابا
و زدست خریدهای ماما
در سایه ی ایزد تبارک
عید همگی بود مبارک

ای گشته ز روزه چون بلالی
بشتاب که ماه شد هلالی
اکنون ز قفس دمی برون آی
در عید بزن تو پر و بالی
سی روز به چوب روزه دادیم
بر پیکر نفس مشت و مالی
برخیز کنون که عید فطر است
با نفس ز نو کنیم حالی
در سایه ی ایزد تبارک
عید همگی بود مبارک

عید آمد و جیب بنده خالی
بسیار خراب وضع مالی
در عید خوشا به حال آن کَس
که نق نزند بر او عیالی
وان را که عیال نق نقو هست
هر ساعت عید اوست سالی
چون عید شده است شاد و خوش باش
خود را تو بزن به بی خیالی
در سایه ی ایزد تبارک
عید همگی بود مبارک

ای مش رمضان تو زود برگرد
کاین نفس دوباره سربرآورد
بر بند ز نو به بند روزه
این نفس ستیزه جوی نامرد
گر روزه دمار من درآرد
به زین که شوم ز نفس رخ زرد
ای مش رمضان دوباره برگرد
برگرد و لیک مختصر گرد
در سایه ی ایزد تبارک
عید همگی بود مبارک



+ نوشته شده  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 0:58  توسط حسن انصاری  |