نوتر بر آورد گل اگر ریشه نو شود
زیباست روی کاکل سبزت کلاه نو
زیباتر آن که در سرت اندیشه نو شود
ما را غم کهن به می کهنه بشکنید
بر حال ما چه سود اگر شیشه نو شود
شبدیز رام خسرو و شیرین به کام او
بر فرق ما چه فرق اگر تیشه نو شود
جان می دهیم و ناز تو را می خریم باز
سودا همان کنیم اگر پیشه نو شود

سوم روز رفتند در بهر هم
و پرسش نمودند از شهر هم
منیژه به او گفت: تهرانیم
یکی دخت زیبای ایرانیم
بدو گفت بیژن که: بوشهریم
تو تهرانی ای پس چه دانی کیم؟
شب بعد تصویر آمد میان
بدیدند یکدیگر آن دو جوان
پسند آمدند آن دو در چشم هم
چه چاره چو باشد خریدار کم؟
علی رغم بی مویی بیژنک
به چشم منیژه بود با نمک
شب پنجمین چون که مه شد عیان
ز شغل پدر پرسش آمد میان
بدو گفت بیژن: پدر مرده ام
و نان از کف مادرم خورده ام
منیژه بدو گفت بابای من
شنو تا بگویم برایت سخن
مهندس بود ناظر نفت و گاز
بسی کارگر می برندش نماز
بود در عسلویه کارش همی
برای خودش هست یک آدمی
دم صبح در ساعت هشت و هفت
به پرواز گیرد ره شهر نفت
و هر روز چون ساعت سه شود
به پرواز دیگر به تهران رود
بدو گفت بیژن چگونه چنین
کند رفت و آمد به ما چین و چین
منیژه بدو گفت: بابای من
خوشش آید از این چنین زیستن
چو طیاره باشد خط واحدش
از این رفت و آمد نیاید بدش
بدو گفت بیژن: بود افتخار
که دارد در استان ما کار و بار
منیژه بدو گفت: ای بیسواد
که جغرافیا را به تو یاد داد؟
به من گفته همواره باری پدر
نباشد ز بوشهر آن بوم و بر
بود آن حوالی همه ملک فارس
از این روی نامیده گشته است پارس
برافروخت بیژن به فریاد گفت
چرا می زنی این چنین حرف مفت؟
چو خواهی که بیژن شود همسرت
بخواه از چنین گفته ات معذرت
ادامه دارد ...

شبی بیژن خسته از روزگار
تحمل نموده فراوان فشار
نموده بغل هر دو زانوی غم
وجودش خرابه تر از شهر بم
بدو گفت مادر که ای پور من
به غم می کنی عاقبت گور من
من از نو تو را خواستگاری برم
سرانجام بهرت عروس آورم
بدو گفت: ای مام خوب عزیز
شراب غم اندر دل من مریز
نمودی مرا هر شبی دختری
ولی رانده گشتم من از هر دری
مبر آبروی مرا بیش از این
مخوان بهر من از چنان و چنین
دگر دوره ی خواستگاری گذشت
به چت کردن ای مام باید نشست
بیابم به چت من یکی دلبری
که دارد هزاران چو من مشتری
سپس بیژن خسته ی بیقرار
مهندس ولی در غم کار و بار
همی اتفاقی کمی چت نمود
به گل دختری او محبت نمود
سرانجام این بیژن پاپتی
چتی کرد با یار اینترنتی
نخستین فرستاده بر هم درود
به غیر از سلام و علیکی نبود
نمودند از نام هم پرس و جو
و پایان پذیرفت آن گفت و گو
از این سو یکی گفت: من بیژنم
و آن گفت: جانا منیژه منم
دوم شب قد و وزن هم یافتند
بسی خالی از بهر هم بافتند
بگفتند از مدرک و رنگ و رو
از آرایش چهره و رنگ مو
بدو گفت بیژن: مهندس منم
مهندس ز دانشگه لندنم
منیژ بدو گفت: من دکترم
تو و لندنت یک شبه می خرم
ادامه دارد...






