تبليغاتX
گل بانگ ادب
مطالبی درباره ی طنز و زبان و ادبیات فارسی

وصف منیژه

 

ترش کرده ای دور سی سال بود

نه زیبا ولی ناز و باحال بود

 

زده عینکی آفتابی به سر

نه عینک بزرگ است مثل سپر

 

یکی تور آبی به دور سرش

نه دور سرش بلکه دوروبرش

 

طلایی نموده است موهای خود

یکی کفش چون تخته بر پای خود

 

همی کرده همراه در گردنش

شده بیژنک مات از دیدنش

 

دوتا لنز آبی به چشمان او

دوتا لپ شده سرخ مثل هلو

 

همی دائما بوی عطرآیدش

که آید از این بوی باری بدش

 

جوانی کجایی که یادت بخیر

توانم جوانی کنم؟ خیر خیر

 

یکی مانتو تا به پایین ران

همان ها که پوشند نسل جوان

 

یکی مانتویی سپید سپید

سفیدی کند زیر خود ناپدید؟

 

وپوشیده شلوار تنگ سپید

همه ساق پایش توانند دید

 

بدو گفت بیژن مگر جوی آب

جلوتر بود توی راهت جناب

 

چرا پاچه ها را تو بالا زدی

و پایین شلوارکت تا زدی؟

 

نباشد مگر عیب اندر ونک

لباسی چنین داشتن ای زنک

 

چگونه شود راضی آن مادرم

که این دخترک را کنم همسرم

 

تو با ابروانی چنین سوزنی

نه دختر که در چشم من یک زنی

 

منیژه بگفتا سلامت چه شد

چه دانی تو از تازه ترهای مد

 

جوان پدرمرده ی آس وپاس

بیا تا گذارم برایت کلاس

 

تو دانی که گر همسر من شوی

همی دائما سوی ثروت روی؟

 

پذیرفت بیژن که با وی رود

نیوشنده ی گفته هایش شود

 

سوی"پارک ساعی" شده هر دوان

برای به پا کردن گفتمان......

 

 


+ نوشته شده  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 23:37  توسط حسن انصاری  | 

 

ادامه ی چت وعذر خواهی منیژه از بیژن که عسلویه را جزء استان فارس دانسته است

منیژه ز ترسی که بر هم زند

قرار و دل از عشق او برکند

 به سرعت در معذرت برگشود

بدو گفت منظور ما بد نبود

 عزیزم نمودم تو را امتحان

خوشم آمد از غیرتت ای جوان

 ششم شب نشانی ز هم خواستند

نشستند و گفتند و بر خاستند

 منیژه بود خانه اش در ونک

میان همه دختران است تک

        ******

 به مادر چنین گفت بیژن که من

به تهران رسانم کنون خویشتن

 روم در دل مرکز کشورم

که آنجا ببینم همی دلبرم

 کنون آزمایم همی بخت خویش

ببندم همی توشه و رخت خویش

 بگیرم بلیتی ز پرواز شب

برم سوی دلدار سطلی رطب

                            *****

          ماجرای پرواز بیژن به تهران

شب بعد پرواز تاخیر کرد

حدود دو سه ساعتی دیر کرد

 بدادند آنگاه تحویل بار

و رفتند خود از برای سوار

 به طیاره وارد شده مرد و زن

کمربند بستند جمله به تن

 یکی فوکری بود بس ترسناک

همان ها که کرده بسی را هلاک

 چو فوکر پر و بال خود باز کرد

به روی زمین رفتن آغاز کرد

 ز بخت بد بیژنک شد خراب

همه نقشه ها گشت نقش بر آب

 پس و پشت آن آتشی پرکشید

زنی جیغ اول همی بر کشید

 زنان دگر نیز جیغان شدند

و مردان ز هر سو گریزان شدند

 چنان مرد و زن در هم آمیختند

که اسلام را در خطر ریختند

 سرانجام درها همی باز گشت

فرار زن از مرد آغاز گشت

 به خود گفت بیژن همی زیر لب

یکی بیت شیرین همچون رطب:

 هرآن کس که دارد هش و رای و دین

نگردد به طیاره او سرنشین....

 ادامه دارد.....

 


+ نوشته شده  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:16  توسط حسن انصاری  |