تبليغاتX
گل بانگ ادب
مطالبی درباره ی طنز و زبان و ادبیات فارسی

هوا ناجوان مرد و سرد آمده

دوتا پای" امرو" به درد آمده

 

دو زانوی او گشته ساییدنی

ز پژمردگی چهره اش دیدنی

 

پزشکان دو جیبش تهی کرده اند

خمان قد سرو سهی کرده اند

 

بیاورده از مدرسه دخترم

پیام مدیر گل محترم:

 

"پس از عرض صدها سلام و سپاس

خزانه شده خالی از اسکناس

 

چو می خواهی آموزش رایگان

و چاپیدن برگه ی امتحان،

 

بباید مهیا کنی شهریه

و نقدی فرستی نه بر عاریه"

 

کنون بنده پول پزشکان دهم

ویا از شر مدرسه وارهم ؟(=رهاشوم)

 

نه در سفره نان و نه آب و خورش

شدم مثل آموزش و پرورش

 

خدایا عطا کن تو یارانه ای

و یا وام تعمیری خانه ای

 

سهام عدالت به ما بیش ده

چو نقدی نباشد بز و میش ده

 

مرا مات ننموده و کیش ده

به ما نوش و بر دشمنان نیش ده

 

 

 


+ نوشته شده  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 0:10  توسط حسن انصاری  | 

به هوش آمدن بیژن و باقی ماجرا

چو بیژن از آن بوسه بیهوش شد

به سان یکی مردنی موش شد

منیژه شتابانه فریاد زد

خروشان شد و دائما داد زد

یکی گل پسر آن طرف در گذر

کلاهی نهاده است بر روی سر

کتابی گرفته به زیر بغل

ولی کار دیگر کند در عمل

چو جیغ منیژه به گوشش رسید

شتابان به سوی منیژه دوید

جوان دیده بود از پس یک درخت

همان بوسه و بیژن تیره بخت

به بیژن بداد او بسی مشت و مال

که شاید بیاید دو باره به حال

به آب و به سیلی به نیش و به نوش

کمک کرد تا بیژن آید به هوش

چو بیژن از آن خواب بیدار گشت

جوان کم کمک ناپدیدار گشت

منیژه خدا را فراوان ستود

در معذرت را ز نو برگشود

بدو گفت بیژن که تو بی خبر

بینداختی جان من در خطر

مرا با تو دیگر سر و کار نیست

تو آدم کشی نام تو یار نیست

همان به که اکنون رهایت کنم

روم شهر خود در کنار ننم(ننه ام)

به این بوسه های به رنگ حرام

نباشی تو شایسته ی احترام

سپس بیژنک دست در جیب کرد

تهی بود جیبش رخش گشت زرد

جوان جیب بیژن تهی کرده بود

چو جیبت تهی بود ، قهرت چه سود

ز نو بیژنک آهنش سرد شد

دل بی نوایش پر از درد شد

بنازم به پیمانه ی احتیاج

که بر هم زند ساختار مزاج

نشستند از نو به زیر درخت

گره برگشودند از بند بخت....

                                ادامه دارد؟


+ نوشته شده  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 23:56  توسط حسن انصاری  | 

گفتمان بیژن و منیژه در پارک ساعی و توصیف پارک

 

دو دلداده رفتند در گوشه ای

سبک بال و تنها و بی توشه ای

 

نشستند با هم برابر دو یار

به زیر درختی که بد سایه دار

 

هوا دلپذیر و فضا سبز بود

نه آلودگی بود و نه بوی دود

 

در اطراف آنان جوانان روان

چو آهوی وحشی به هر سو دوان

 

یکی کرده در پای شلوار تنگ

دگر کرده پیراهنش رنگ رنگ

 

یکی می دهد بوی تریاک و بنگ

شده از کشیدن چو روباه لنگ

 

ببافند از بهر هم بس جفنگ

عجب شهر خوبی است شهر فرنگ

 

یکی پابه پای بتی خوش تراش

دگر بی کس و کاره و آس و پاس

 

یکی یکه و زار و بیکار بود

دگر در کنارش دوتا یار بود

 

در آن سو یکی مرد معتاد بود

که لرزان تر از بید در باد بود

 

منیژه به بیژن اشارت نمود

که ای جان ما را شده تاروپود

 

نگه کن که مردم چه پوشیده اند

ز هر خرمنی خوشه ای چیده اند

 

گذر کن از این پوشش ظاهرم

نگه کن که هستم بسی محترم

 

تو با من به بیداد دعوا کنی

مرا بی جهت زار و رسوا کنی

 

یکی دختری ناز پرورده ام

به خانه نشسته پس پرده ام

 

"منیژه منم دخت افراسیاب

برهنه ندیده تنم آفتاب "

 

من امروز بهر تو بیرون شدم

تو را دیدم و زار و مجنون شدم

 

بدان گر کنون همسر من شوی

ز بیکاری و فقر ایمن شوی

 

نگه کرد آنگه به دوروبرش

به این سوی و آن سوی و پشت سرش

 

سپس بوسه زد بر لپ بیژنک

که شد بیژنک مثل آب خنک

 

فتاد از سر شرم و بیهوش شد

بد و نیکش آنگه فراموش شد......


+ نوشته شده  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 23:31  توسط حسن انصاری  |