تبليغاتX
گل بانگ ادب
مطالبی درباره ی طنز و زبان و ادبیات فارسی

پاک سازی پارک ساعی از اشرار و اوباش از سوی قشون انتظامی

چو آرامش پارک بر هم زدند
بر آفات شادی همه سم زدند
ز هر سو فراریدن آغاز شد
ز نو عاشقی ها چو یک راز شد
قشون نظامی بر آن جا چو تاخت
لب دختران سرخی خویش باخت
زنان پاچه ها را به پایین زدند
حجابی بر آن موی زرین زدند
پُکاندند از پای خلخال ها
نهان گشت از چهره ها خال ها
زنی دکمه ی باز خود بسته کرد
دگر گوشی خویش آهسته کرد
همه طاق  موها فرو ریختند
بسی چیز در آب جو ریختند

جوانی حمیرا فراموش کرد

به جایش رضاصادقی گوش کرد

سپس عشقها رنگ مشکی گرفت

سیه جای سرخ و زرشکی گرفت
بلوتوث ها جمله خاموش گشت
همان عاشقی ها فراموش گشت
در آن بزمگاه همانند دشت
رپَ و مَپ همه «انجزَ وحده» گشت
همه پهلوانان عشق و گناه
پراکنده گشتند ز آوردگاه
پسرهای نامرد، بی دلبران
نمودند اقبال خود امتحان
گذشتند از نرده ها با شتاب
ز نو زنده شد هیبت انقلاب
کشیدند آن قدر مجرم به بند
که دیگر کم آمد همی دست بند
چو آتش در آن رسم و آیین زدند
زنو عاشقان چنگ در دین زدند
خطر چون که حبل الوریدت گرفت
به حبل المتین باید افکند خِفت
همه چیز بر طبق اسلام گشت
و شیطان بدبخت، ناکام گشت
چنان ضربه بر جان شیطان رسید
که مه واره (ماهواره) بر بام بر خود تپید
سپس نوبت ذکر و ارشاد شد
کلاسی ز اخلاق ایجاد شد:
برادر برو دکمه هایت ببند
آهای دختر من حیا کن نخند
در این گیرو دار و در این پیچ و تاب
که شد بزم بیژن منیژه خراب
دوتایی از آن جا گریزان شدند
وز آن جا به سوی لویزان شدند
شبانگه چو آب و هوا شد خنک
دو دلداده رفتند سوی ونک ...

... ادامه دارد

 

 


+ نوشته شده  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 23:37  توسط حسن انصاری  | 

منیژه ز جیبش در آورد چک            

دو چک پول سرخ اناری تک

جلو رفت و چک پول تسلیم کرد

ره چاره را با زر و سیم کرد

یکی داد آن و یکی داد این

بود رسم دوران ما این چنین

هم او چاره ی کار با رشوه کرد

به همراه رشوه بسی عشوه کرد

دو مرد جوان شادمان از دو چک

رها کرده آن دختر و بیژنک

که ناگه پلیسی دگر سر رسید

دو مرد جوان را در آن جا بدید

منیژه به خود گفت: ای وای من

چک سومی باید اکنون بدن(بودن)

در این گیرودار و در این جنگ سرد

بباید سبیلی دگر چرب کرد

بدو گفت بیژن که در جیب من

چکی هست باید که پرداختن

جلو رفت و گفت این اگر اندک است

ولی خوب و خوش رنگ و نامش چک است

بگیر و در عشق بر ما مبند

مکن عیش ما را کنون زهرخند

پلیس سوم گفت ای وای من

که رشوه بگیرم از این مرد و زن؟

بدو گفت بیژن چرا آن دوتا

گرفتند آسان دوتا چک زما

بگیر و ببر ساعتی کیف کن

بکن ریشه ی غصه از بیخ و بن

پلیس سوم پی به آن راز برد

دو دستی سبیل خودش را سترد

بدانست کانجا بود زورگیر

دو روباه بدجنس در جلد شیر

خبر داد کز مرکز آید هزار

پلیس نفس تازه ی باوقار

ز مرکز بیامد پلیسان هزار

به آن پهن میدان و آن کارزار

بساطی در آن روز تشکیل شد

که تا ساعتی عشق تعطیل شد

بنی آدم و مرغ و مور و ملخ

پراکنده گشتند زان جا الخ(: الی آخر)

سرانجام هم آن دو تا رشوه گیر

به دست پلیسان شده دستگیر

دوتا گرگ بودند در جلد میش

نهان کرده بس مکر در پشت ریش

دو شیاد بودند مثل پلیس

سراپایشان از گنه گشته خیس...

 

                                ادامه دارد....

 


+ نوشته شده  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 17:59  توسط حسن انصاری  | 

 

ادامه ی گفتمان دو دلداده در پارک ساعی

نشستند از نو به زیر درخت

گره برگشودند از بند بخت

ولی بیژنک همچنان منگ بود

ز جیب تهی ، سخت دلتنگ بود

منیژه بدو داد ایران چکی

بزرگ و نه با مبلغ اندکی

به بیژن چنین گفت زیبازنک

که ای بیژنک بیژنک بیژنک

بیا و مزن بیش از این ضد حال

از این ظاهر رنگ رنگم منال

جوانی تو و بی کس و بینوا

توانم کنم دردهایت دوا

همی اهل ثروت نه درویش باش

به فکر غنی سازی خویش باش

خودش لوس کرد و بسی ناز کرد

به نرمی سخن گفتن آغاز کرد

اداهای او کم کمک کار کرد

چو غلطک، ره سخت، هموار کرد

چو بیژن کمی ساکت و رام شد

مثال یکی بره در دام شد

منیژه برآورد آیینه اش

نگه کرد روی سر و سینه اش

 در آورد از کیف خود کیک زرد

و یک بطری آب سنگین سرد

مهندس کمی صورتش سرخ شد

ولی شد مسلط به اوضاع خود

دل بیژن از عشق او گرم شد

همان سنگ خارا بسی نرم شد

به خود گفت بیژن، مگر من خرم

که از مادر خویش فرمان برم؟

منیژه چو اکنون شود یار من

به سامان شود ثروت و کار من

           *****

دو دلداده سرگرم در گفتمان

که ظاهر شد آن جا دو مرد جوان

یکی گفت مامور امنیتم

به پاکی چو یک برگه ی بی خطم

دگر گفت آنگه به آواز بم

برادر ، من از منکرات آمدم

بساط منیژه به هم ریختند

بر آن عیش ، گرد عدم ریختند....

ادامه دارد؟؟؟


+ نوشته شده  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 23:18  توسط حسن انصاری  |