روزی استاد از من خواستند که تحقیق های دانشجویان را در غیاب ایشان ، جمع آوری کرده نزد خود نگه دارم . من نظرم در باره ی تحقــیق ها را با این رباعی ( پیامکی ) به استــــاد، اعلام کردم:
گشته است ادب ز بی سوادی ها مات هــیهات ز مــا ادب مدانان هــیهات
اســـتاد اجـازه ده بـــه آتــش بکــــشم پــرونــده ی رونویسی الــتحـقـیقات
و استاد در پاسخ من ، طی پیامکی این رباعی را فرستادند:
هر کار که می کنی همان است درست بفکن به زباله دان و یا آتش ، چست
از بین هـــمه اگر که تحـــقیقی هســـت لطفی کن و بفرست همان را با پست
این هم یک مکاتبه ی دیگر از همان دست:
استاد:
یـادی تو زما نمی کنی انصاری بفــرست مرا اگــر که طنـــزی داری
از این همه جد ملول گشتم باری حالم خوش نیست حال خوش کن داری؟
من:
من هم شده ام مریض استاد عزیز محروم ز شادمانی و عــیش لــذیـذ
بهتر که نمی شود جـــناب اســـتاد قـافیه ی یک شاعر رنجور مریض






