سرانجام ، سی و ششمین (آخرین) قسمت بیژن نامه نیز در هفته نامه ی اتحاد جنوب به چاپ رسید . شوربختانه ، رفتار های مغرضانه ی بعضی افراد- که هرگاه از الاغ اقتدار ناپایدار به زمین افتادند در باره ی خرسواری آن ها ناگفته هایی را بیان خواهم نمود - اجازه نمی دهد که همه ی بخش های این مجموعه را روی وبلاگم به نمایش بگذارم . به ویژه بخش های پرطرفدار ماجرا که در شهر خران اتفاق می افتد . این افراد فکر می کردند اگر مرا آماج تیرهایشان -که مثل قاف احمق ، خمیده است – قرار دهند، ارتقای رتبه پیدا می کنند و محبوب می شوند اما ......
رهایی دولداده از بند نیروی انتظامی
چو شد روز، دلدادگان ول شدند
دو تایی ز نو سوی منزل شدند
ندانم دلیل رهایی چه بود
بدانم ندانم دلیلش چه سود؟
به منزل رسیدند بس شادمان
دو دلداده ی خوب روی جوان
گرفتند اخبار سیمای یک
خبر گفت گوینده از هند و چک
نشان داد آنگه گروهی سیاه
همه چهرشان برق می زد چو ماه
"درفشش سیاه است و خفتان سیاه"
سر و پا و شلوار و کفش و کلاه
وزیرانی از سرزمینِ بنین
بنین کشوری در کجای زمین؟
دو دلداده گشتند در نقشه ها
همه نقشه هایی ز جغرافیا
منیژه نگه کرد با ذره بین
که پیدا کند سرزمین بنین
بسی بود کشور چنان و چنین
ندیدند کشور به نام بنین
بگشتند در دهخدا و معین
ولیکن ندیدند نام بنین
وزیر سیه چهره ی اقتصاد
قدوم شما منشاء خیر باد
یکی از وزیران کتش تنگ بود
وزیر امورات فرهنگ بود
منیژه بگفتا به آوای مست
گمانم که یارو کتش قرضی است
سیاهی که کُم گشنه است و گدا
کجا درد ما را نماید دوا؟...
بازگشت پدر منیژه از عسلویه و باقی ماجرا
شب از نیمه بگذشت و آمد پدر
و مام و منیژه گشودند در
میان ساله ای بود خوش روی و تیپ
که در خانه نامند او را خپیپ
سلامید و آغوش خود باز کرد
بسی دختر خویش را ناز کرد
سپس حمله ور شد سوی همسرش
بسی بوسه زد بر رخ و بر سرش
چو باران بوسیدن آرام گشت
و آن توسن عاشقی رام گشت،
بدو گفت مادر: چه دیر آمدی
گرسنه کنون یا که سیر آمدی؟
پدر گفت: پرواز تأخیر کرد
دو سه ساعتی بیشتر دیر کرد
ببخشا مرا زان که دیر آمدم
گرسنه به سویت نه سیر آمدم
در این نیمه ی شب مرا سیر کن
مرا نان و آبی تو تدبیر کن
بگو تا چه داری کنون خوردنی
که از گشنگی گشته ام مردنی
خپیپ آنگهی سوی یخچال رفت
بسی خسته و زار و بی حال رفت
چو بگشود یخچال، سطلی رطب
بدید و شد از آن رطب در عجب
بگفتا: کسی از جنوب آمده
که ما را رطب های خوب آمده؟
بدو گفت مام منیژه:بلی
ز بوشهر، این جا بیامد یلی
یکی مرد بیکار، اما گُل است
نه مانند این دختر ما خُل است
یکی نون گذاری تو در پشت بیژ
به دست آوری نامِ جفتِ منیژ
منیژه کنون جفت خود یافته است
یکی مرد شادان نه بر تافته است
برامون بسی قصه ها گفته او
سپس در اتاق بغل، خفت او
پدر زین خبرها بسی شاد گشت
تن خسته اش شاد و آباد گشت
گل رویش از این خبرها شکفت
به دُردانه ی خویش تبریک گفت
منیژه ز تبریک بابای خویش
خجالت کشید و بسی شد پریش
پدر گفت: ای نو گلِ شادِ مست
همین شرم و شورَت مرا کشته است
برو یار خود را تو بیدار کن
ز تشریف بابا خبر دار کن
بگفتا: چو نامحرم و خسته است
درِ خانه را روی خود بسته است
"چو فردا برآید بلند آفتاب"
به دیدار تان می نماید شتاب ...
ادامه دارد ...

چندین شب پیش ، به بیتی که زمانی در گوشه ی یکی از کتاب هایم ، نوشته بودم برخـــوردم . تقدیر چنین بود که این بیت ، بماند و به غزلی تبدیــــل نگردد.چند شب پیش که s.m.s را آزاد کردند، تصمیم گرفتم آن را برای دوستان شاعـــرپیشه ام بفرستم تا دست کم با یک بیت آن را ادامه دهند. تاکنون این غزل اشتراکی به چهارده بیت رسیده است . شما هم اگــر شاعر هستید، با حــداقل یک بیت، در آن سهیم باشید. چه معلوم؟ شاید فروش رفت و به شما هم سهمی رسید. مگر دیگران چه طور پول دار می شوند؟!
مطلع غزل را من سروده ام . بیت دوم، از دوست و همکلاسیم ، حیدر منصوری است . بیت سوم را شاعر خوش ذوق ، دانشجوی دکترای ادب فــــارسی، کاظم رحیمی نژاد سروده است . بیت های چهار ، پنج و شش را استاد گرامی من ، دکــترسیدصادقی فرستاده است. بیت هـــای بسیار زیبای هفت ، هشت و نه از شاعر جــــوان ، اسما حبیبی ، دانشجوی کارشناسـی ارشـــد است، بیت دهم را یک شاعر بسیار درخور احترام، به نام صفورا مصلحی ، باز هم دانـشجوی کارشناسی ارشد ادب فارسی ، سروده اســــت . متاسفانه وی برای سروده هایش ارزشی قائــل نیست و گرنه شاعر مطرحی می شد. بیت یازدهم را دوست فاضلم رضا معــتمد ارسال نموده، بیت دوازدهم را دوست ندیده ام ،طناز مشهور هرمزگانی ، خالوراشد(راشد انصاری) فرستاده که البته مصراع اول آن تضمین شده است و سـرانجام ، دو بــیــت پایانی از دوست و همکارم، محمد بحرینی است . به هر حال این غزل، به کالاهایی می ماند که ادعا می کنیم تــولید داخلی است ، اما هر قطعه اش بوی یک کشور می دهد. البته غزل بدی هم نشده به پژو 206 صندوق دار می ماند!!!!::
روزگاریـــست که مـــن همـســفر بــارانم اشـــک ریـــز رخ آیـیـــنه ای یــــارانــــم
باد در باد به دریا زده ام ایـــــن دل را مــــوج در مـــوج پریشان شــــب طوفـانم
دیرگاهی است که من چشم به صحرا دارم خــــیره بر جنگــل انــــبوه سپــــیدارانــــم
گرچه آییــــنه شــــکــسـتند بسی نامــــردان بـــاز هـــم آینـــه در آیـنه مــــی گـردانـــم
زیر نم بارش بی وقــفه ی باران و تگرگ گرچه با دست تهی تا به هـــدف می رانــم
ماه پیشانـــی من مژده که شـــــب می گذرد صبح سر می زند از شش جهــت ایوانــــم
حجــــم یک بغض گـــلوگیر مرا شاعر کرد وارث غصه ی این قصه ی بی سامـانـــم
غـــرش صاعقه نه بلــکه تلنگر کافـــیــست تا که آ غـــــاز شــــــود بارش بی پـایـانم
گرچه خشکیده و زرد است غزل هـــای دلم رسم بـــــارانی چشمـــــان تو را می دانـم
گرچه شرجی است هوای غـــــزلم باور کن بی تو پاییز تر از هرچــــه دی و آبـانــــم
در هوایی که دل سبزسرایان خـــون اســت همــــنوای نفــــس ســـــبز ســــپـــیدارانـم
"زندگی کردن مــــن مردن تدریـــجی بود" این همه سال چه می خواست جهان از جانم
اگر آن ســـیل دمی بی تو امـــانــم بـــدهــــد نه چنین است که بی یاد تو من مــی مانم
طالب قصه ی محبوب مکـــان را چه کـــند ای خوش آن ســــیل که ویرانه کند زندانم






