بر مردم روزه دار شیدا
صد شکر که عید شد هویدا
آسیب رسد به جیب بابا
از روزه خمید پشت بابا
و زدست خریدهای ماما
در سایه ی ایزد تبارک
عید همگی بود مبارک
ای گشته ز روزه چون بلالی
بشتاب که ماه شد هلالی
در عید بزن تو پر و بالی
بر پیکر نفس مشت و مالی
با نفس ز نو کنیم حالی
در سایه ی ایزد تبارک
عید همگی بود مبارک
عید آمد و جیب بنده خالی
بسیار خراب وضع مالی
که نق نزند بر او عیالی
هر ساعت عید اوست سالی
خود را تو بزن به بی خیالی
در سایه ی ایزد تبارک
عید همگی بود مبارک
ای مش رمضان تو زود برگرد
کاین نفس دوباره سربرآورد
این نفس ستیزه جوی نامرد
به زین که شوم ز نفس رخ زرد
برگرد و لیک مختصر گرد
در سایه ی ایزد تبارک
عید همگی بود مبارک
سازش کردن بی مدرکان در خانه ی خپیپ که این راز را فاش نکنند
شبی چون سیه چادر بانوان
فرو برده در خود زمین و زمان
فرود آید از آسمان برف قیر
«نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر»
شبی چون وزیران سودان سیاه
که از تیرگی، ماه گم کرده راه
جهان فرشی از تیرگی تار و پود
شبی هول و چون بخت من تیره بود
در این تیرگی های مثل عدم
نشستند بی مدرکان دور هم
خپیپ ابتدا ناطقی کرد و گفت:
«که این راز باید که ماند نهفت»
مبادا خبر در دهان ها فتد
که بیچاره مان می کند تا ابد
توافق نمودند اعضای بیت
و راندند در بی سوادی کُمیت
در آن مجلسِ ساعتِ هفت و هشت
بسی راز بی مدرکی فاش گشت
مشخص شد آن شب که آقا خپیپ
علیرغم این قد و بالا و تیپ،
خریده است مدرک به پولی گزاف
به هر حال، کرد آن شب او اعتراف
منیژه بگفتا سپس با پدر
برای من و بیژنم هم بخر
بخر بهر ما مدرکی معتبر
که بُرنده باشد مثال تبر
پدر گفت اگر یک شبه هر دو تا
کتابی بسازید جغرافیا
بگیرم من از بهرتان مدرکی
منیژه یکی بیژنک هم یکی
چنین گفت بیژن که این سخت نیست
و بیژن در این کار، بدبخت نیست
نویسم همی یک شبه ده کتاب
چنین کار، آسان بود مثل آب
***
شب بعد، دلدادگان عزیز
نشستند تا نیمه شب، پشت میز
نوشتند جغرافیایی تمیز
و هشتاد صفحه سفرنامه نیز
چواز رو نویسی بپرداختند
سفر نامه ای بی سفر ساختند
چو یک ماه، بیژن به تهران بماند
الفبایی از عاشقی را بخواند
شبی مادر بیژنک زنگ زد
پیاپی سخن از دل تنگ زد
سخن گفت از آن سوی خط مادرش
که فرزندش آید همی در برش
ز گریه دل بیژنک خسته کرد
درِ عشق بر بیژنک بسته کرد
چو بیژن دل مادرش رنجه دید
«همه جامه بر خویشتن بر درید»
نه از شوق مادر چنین کرد او
که از درد نادیدن دخترو
بازگشت بیژن به بوشهر پس از سفر یک ماهه به تهران
غروبی که ساعت نشان داد هفت
همان بیژن آنگه سوی خانه رفت
سلامید و مادر جوابش نداد
و بیژن برآورد آه از نهاد
بسی بوسه زد بر سر مادرش
نشست آنگهی در بر مادرش
دل مادرش کم کمک نرم شد
و رفتار او با پسر گرم شد
سخن در گرفت آنگه از هر دری
ز بوشهر و تهران و جن و پری
بدو گفت بیژن که کپسول گاز
نبینم توی خانه مان چیست راز؟
چنین گفت مادر که گاز آمده
یکی لوله ی گاز ناز آمده
تو یک ماه این جا نبودی پسر
نداری ز اوضاع این جا خبر
شنو تا کنونت گزارش دهم
ز استان بوشهرمان بیش و کم
بدان برق ما برق نیروگه است
ز صد متری ات گیرد این برق دست
کنون برق پاکی به رنگ اتم
از این جا رود تا به تهران و قم
چو مادر سخن را بدین جا کشید
همان بیژنک بوق و سوتی شنید
به مادر بگفتا که این بانگ چیست
صدای مهیبی است برگو که کیست
چنین داد پاسخ: قطار است این
صدایش بلرزاند اکنون زمین
کنون ای پسر جان قطار آمده
به استان ما نو بهار آمده
خدا زنده دارد مدیران ما
که پاینده کردند استان ما
زمین خورده بعد از تو صد ها کلنگ
کلنگان گل منگلی قشنگ
توصیف کردن بیژن، منیژه را برای مادر خود
به مادر چنین گفت بیژن که من
کنون یافتم دلبر خویشتن
یکی دختری پنجه ی آفتاب
دو چشمش خمار است اما نه خواب
بود صورتش نرم مثل هلو
چکد از سر و روی او رنگ و بو
دو ابروش چون سوزن خم شده
تو گویی پری بوده آدم شده
دو چشمش درشت است چون چشم گاو
نگاهش بسی نافذ و کنجکاو
بود دور چشمان او هفت رنگ
مژه های او مثل تیر تفنگ
به آن تیر مژگان و ابروی خم
کند پای هر عاشقی را قلم
دمادم بدان چهر خندان او
نمایان شود دُرِ دندان او
دهان، غنچه ای هر دو لب صورتی
نه همچون منِ مفلسِ پاپتی
چو موهای زرینش افشان کند
دل عاشقان جمله ویران کند
چو من دیده ام موی زرین او
شدستم گرفتار آیین او
منیژه بود نام زیبای او
خپیپ است هم، نام بابای او
دو دست و دو پایش چنان خوش تراش
که داده بلور دلم را خراش
یکی مادری دارد او بس قشنگ
نه مانند تو پیر و گیچ است و منگ
چنان مادرش هست خوش آب و رنگ
که بین وی و آفتاب است جنگ
***
بدو گفت مادر: غلط کرده ای
که بر موی و رویش نظر برده ای
ندانی که این کار باشد حرام؟
برو گم شو ای بی ادب مرد خام
برایش سپس لنگه کفشی کشید
پسر، جورج بوشانه از جا جهید
سپس آن طرف تر تمرگید و گفت:
مزن مادر من چنین حرف مفت
تو دانی که این کهنه فرهنگ تو
بود مایه ی خفت و ننگ تو
تو یک شب روان شو به بیت خپیپ
در آن جا بیاموز فرهنگ و تیپ
برهنه سر و شاد و مستانه اند
نه در خانه گویی به میخانه اند
اگر روزگارم دهد سر به باد
مرا یار غیر از منیژه مباد
چنین گفت مادر که: عاقت کنم
به نفرین همی ریشه ات برکنم
نفرین کردن مادر بیژن، دو دلداده را و خر شدن بیژن و منیژه
به مادر چنین گفت بیژن که: من
بلوغیده ام کرده ام میل زن
تب عشق بر جانم افتاده سخت
دلم سوی تهران کشیده است رخت
منیژه کجایی؟ مرا یاد کن
تن مرده ام را دمی شاد کن
چو بیژن سخن را بدین جا رساند
چنین مادرش مرغ پاسخ پراند:
بیا بیژنک ترک این عشق کن
بکن ریشه ی عاشقی را ز بن
چنین می کنی یا که عاقت کنم؟
گرفتار درد فراقت کنم؟
رها می کنی این منیژه و یا
به نفرین کنم هر دوتان روسیا
چو نفرین کنم، هر دوتان خر شوید
شده چارپا اهل عَرعَر شوید
سرانجام، بیژن از آن انحراف
پشیمان نگشت و نداد انصراف
چنین گفت بیژن به آن پیر زن
که تا بنده جان دارم اندر بدن،
اگر روزگارم دهد سر به باد،
مرا یار غیر از منیژه مباد
چو بیژن چنین گفت، نفرین مام
اثر کرد و خر گشت آن خوش خرام
چو خر گشت، پس عرعریدن گرفت
از آن خانه باری دویدن گرفت
روان گشت بیژن به شهر خران
همه خر در آن جا کران تا کران
به هر جا نظر کرد، جز خر ندید
صدایی به جز بانگ عرعر ندید
روان دید با هر خری دلبری
به خود گفت: تنها چرا می چری؟
برو تا خری دلبری پیشه کن
و از جستن دلبر اندیشه کن
چو آدم بُدی عشق بودت گناه
کنون عاشقی باش بس سر به راه
***
جلو رفت و دید آشنا دلبری
خری چهره ی او مثالِ پری
به عرعر به او گفت: نام تو چیست
دمت چون فرشته رخت چون پریست
خری تو و یا آدمیزاده ای
ز پشت کدامین خری زاده ای؟
بدو گفت: ای خر، منیژه منم
یکی جفتِ قربانیِ بیژنم
«چو بشنید بیژن، سرش خیره شد
جهان پیش چشم اندرش تیره شد»
به هوش آمدن بیژن در شهر خران و باقی ماجرا
چو خر بیژن از نو بیامد به هوش
به عرعر بر آورد بانگ و خروش
منیژه بدو گفت: عرعر مکن
اُف و ناله از خویشتن در مکن
تو هر جا روی من کنار توام
می میرم برات. یار غار تواَم
بیا تا در این شهر گشتی زنیم
سرِ چشمه ای آبِ مَشتی زنیم
چه دانی تو شاید که شهر خران
بود جایگاه ز ما بهتران
ز گفتار او بیژنک شاد شد
به خر خنده ای روحش آباد شد
سپس دوش بر دوش هم شادمان
دو دلداده گشتند با هم روان
بسی شادمان هم عنان تاختند
ز دل گردِ غم را بپرداختند
یکی باغ بود آن طرف تر قشنگ
علفزار و «خرزهره» ی رنگ رنگ
دو دلداده ی مهربانِ الاغ
چریدند با هم در آن سبز باغ
چنین گفت خر بیژن آنگه به یار
که ای خر منیژه در این مرغزار.....
متاسفانه فعلا باید پشت تابلوی عبور ممنوع بمانیم ادامه ی گردش در این شهر به مذاق از ما بهتران خوش نمی آید.
ادامه ی گفتگو های بیژن با خپیپ
در اثنای صحبت، مهندس خپیپ
کمی جا به جا گشت و پک زد به پیپ
سپس گفت با بیژنک کای جوان
که عاشق شدی بر منیژه به جان
یکی نوجوان هست همسایه مان
که دارد دو روز دگر امتحان
توانی حسابان تو درسش دهی
به این کار، بر وی تو منت نهی؟
از این حرف، بیژپن سرش گیچ رفت
به مانند آن که کَس که خورده است نفت
فتاد از سر مبل و بی هوش شد
مثال یکی مردنی موش شد
خپیپ از سر ترس، فریاد کرد
و بر سر زنان داد و بیداد کرد
منیژه ز بانگ پدر بر پرید
شر و شوری از عاشقی آفرید
که ای وایِ من، دلبرم دلبرم
پدر جان چه خاکی شده بر سرم
و مادر ز حمام، بیرون پرید
یکی حوله بر پیکر خود کشید
بیامد به درگاه پروردگار
که ای نامور خالق کردگار
اگر بیژن از دست ما، در شود
دگر دختر ما ترش می کند
خلاصه، دو صد حیله پرداختند
صدو پانزده (اورژانس) را خبر ساختند
یکی آب می زد سر و روی او
دگر دست مالید بر موی او
سرانجام بیژن بیامد به هوش
کمی دست مالید بر چشم و گوش
خپیپ آمد و بیژنک کول کرد
تن بیژنک لرز لرزان و سرد
ببردش درون اتاقی دگر
منیژه به دنبال او در به در
پدر، بیژنک را به تختی نهاد
منیژه بر آن تخت، رختی گشاد
دو دلداده آن جا چو تنها شدند
به هوش آمدند و به نجوا شدند
منیژه به او گفت: بیژن چه بود؟
چه چیزی همی هوش تو بر ربود؟
رسیدن آمبولانس صد و پانزده پس از پنج ساعت
پس از پنج ساعت از این ماجرا
یکی بوق بوقی بیامد صدا
صد و پانزده، آمبولانسش رسید
ولی فرد مصدومی آن جا ندید
اعتراف بیژن در صحن خانه ی خپیپ که مهندس نیست و حسابان نمی داند
بگفتا منم کاردان، هنر
ندارم از این مدرکی بیشتر
ز دانشگهی در فلان روستا
به من داده یک مدرکی کدخدا
خپیپ آمد از نطق بیژن به خشم
که ای بی ادب زاده ی شوخ چشم
بدان دختر من یکی دکتر است
کجا دختر من تو را درخور است؟
منیژه ز بیژن حمایت نمود
به افشاگری قاب بابا ربود
بگفتا: پدر، من کجا دکترم؟
یکی کاردانِ معارف بُوَم
تو خود نیز باری مهندس نه ای
به بیژن مپر تا نگویم که ای ...
ادامه دارد...






