تبليغاتX
گل بانگ ادب
مطالبی درباره ی طنز و زبان و ادبیات فارسی

 

لیلی نامه ، جدیدترین مجموعه طنز دنباله دار من است که از دو ماه پیش ،در ستون تلخند هفته نامه ی اتحاد جنوب چاپ می شود. متاسفانه در دو شماره ی اخیر نشریه در چاپ این مجموعه ی طنز ، وقفه ای پیش آمد که نه از جانب من ، بلکه به دلیل دل نگرانی های مدیر داخلی نشریه نسبت به پیامدها ی احتمالی  این سروده بود.احتمال دارد در آینده چاپ این مجموعه را به یک نشریه ی استانی دیگر بسپارم.به هر حال بخش های اول و دوم این سروده را برای شما به نمایش می گذارم

توجه : واژه هايی كه در گيومه قرار گرفته اند، شهرهایی خيالي و ساخته ی  ذهن سراينده است.


مقدمه
به نام نامي يزدان دادار 

پناه مردم زار گرفتار 

خداوند كر وگنگ و شل و كور
اميد بندگان پشت كنكور
خداي آن چه ارزان يا گران اوست
پناه جمله ي مستاجران اوست
خداوندي كه روزي مي دهد ميز
و از ميزت در اندازد گهي نيز
خداي سردبيراني كه هر آن
شكايت مي شود از دست آنان
خداي دشمنان طنز تلخند
كه نقد ديگران را بر نتابند
مشو مغرور، قدرت دائمي نيست
كه گفته كز پي بيشي، كمي نيست؟
چو در جانت خرد باشد غمي نيست
هر آن كس بي خرد شد آدمي نيست
الا اي آن كه چون انديشمندي
جهان بر دست و پايت بسته بندي
مشو غمگين، جهان پيوسته اين سان
نمي گردد به كام كاسه ليسان
آغاز داستان
از آن جا اين حكايت گردد آغاز
كه روزي از جنوب شهر"شهباز"
هواپيمايي آغازيد پرواز
كه از "شهباز" آيد سوي "شرناز"
هواپيمايي از نوع الوشين
سرش از كشور روس و دم از چين
هواپيماي عهد باستاني
عقاب آشناي آسماني،
زمان اندكي بعد از پريدن
زمين بوسيد از آسيب ديدن
هواپيما چناني بر زمين خورد
كه تنها يك تن از آن جان به در برد
بياباني چنان از دسترس دور
كه بايد گفت آن را نقطه ي كور
تمام دشت، پر گشت از سر و دست
دماغ و ابرو انگشتك شست
بيابان غرق آهن پاره گرديد
اداره ي بيمه بس بيچاره گرديد
***
ز ديگر سو پديد آمد غباري
ميان آن غبار اُشتر سواري
به محمل بر نشسته مشك مويي
زني خوش قامت و سبزينه رويي
سيه چشمي لبش چون هندوانه
كنار لب زده خالي جوانه
قيامت قامتي با نام ليلي
عروسان پيش حسن او طفيلي
چو ليلي با شتر آن جا گذر كرد
بر آن بيچارگان باري نظر كرد
بر آن دشت پر از دست و سر و پا
لحافي ديد مثل خيمه بر پا
جلو رفت و به زير آن نظر كرد
نهان گشته ميان آن يكي مرد
جواني خوشگل و بي هوش گشته
زترس مرگ، بس خاموش گشته
پف نم زد بسي بر روي آن مرد
چنان تا عاقبت با هوشش آورد
پرسيدن ليلي، جوان را كه كيستي و  چگونه زنده مانده ای
به آن مرد جوان آبي خنك داد
از او پرسيد نامش. گفت: فرهاد
ببردش آنگهي زير درختي
به زير پاي او انداخت رختي
سپس آن قامت چون سرو آزاد
به دست خود به او شير شتر داد
تليتي كرد با نان خشكه و شير
كه بر فرهاد، باري كرد تاثير
چو فرهاد جوان، آرامتر گشت
زحال اضطراب خويش برگشت،
از او پرسيد ليلي: اي جوان مرد
كه گشت از ترس، جسمت سرد و رخ، زرد
بگو باري چطوري زنده ماندي؟
زدست مرگ، خود را وارهاندي؟
هواپيما سقوط و زنده ماندن؟
چگونه مي توان خود را رهاندن؟
چنين فرهاد پاسخ داد كاي زن
لحافم هست راز زنده ماندن
خودم پيچيده بودم در لحافي
لحاف پنبه اي نرم بافي
از اين رو در سلامت مانده ام من
جدا ناگشته اين پا و سر از تن
بسي اسرار در زير لحاف است
حيات بنده تاثير لحاف است
تز فرهاد براي اختراع لحاف نجات
مرا تزي است كان تز لحافي است
براي زنده ماندن نيك كافيست
دگر من صاحب يك ابتكارم
چي ميشه گر بگيره كار و بارم!
در اين فكرم بسازم كارخانه
به توليد لحاف جاودانه
پرسيدن فرهاد ليلي را كه كيستي و از كجا مي آيي؟

سپس فرهاد گفت اي دخت زيبا
پرستاري نموده جان ما را...
ادامه دارد

 


+ نوشته شده  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 22:50  توسط حسن انصاری  | 


 بسيار علاقه مندم كه در نوشته هايم از تعصب به دور باشم و عادلانه بنويسم هر چند كه هر گاه سخن از آرمان هاي ملي يا ديني پيش مي آيد، نگارندگان، ناخودآگاه توان پنهان نمودن تعصب خود را ندارند. معمولا هر ملتي پيشينه ي خويش را در افسانه ها و اسطوره ها و حماسه هايش نشان داده است. اسطوره شناسان بر اين باورند كه اسطوره ها اساس و باور ها و اعتقادات مذهبي اقوام اوليه به شمار مي روند و اين اقوام، پديده هاي هستي و طبيعي را (آفرينش، مرگ، تولد، عشق و ...) بر اين اساس، تبيين و تفسير مي كرده اند. هر چند كه با پيشرفت دانش و آگاهي بشر، اسطوره ها و حماسه ها جنبه ي اعتقادي خود را از دست داده اند، اما خوانش و شناخت آن ها مي تواند ارزش هاي فرهنگي يك ملت را روشن نمايد. منشا حماسه ها نيز كه با اسطوره ارتباطي تنگاتنگ دارد، گاهي تحولات شگرف يك جامعه يا دگرگوني هاي عظيم و بنيادي در حيات يك ملت است. معمولا هر ملتي براي خود اسطوره ها و حماسه هايي دارد كه نه تنها براي آن ملت ، بلكه براي اكثر جهانيان، قابل احترام است. بنابر عقيده ي «يونگ» موضوع اسطوره جاي در ناخودآگاه قومي نسل بشر دارد و شباهت ميان اساطير اقوام مختلف، به خاطر آن است كه همه ريشه اي مشترك و موروثي دارند. روح عدالت خواهي، هيجان، صداقت و سلامت اخلاق و بسياري از صفات انساني كه در اين اسطوره ها موج مي زند، هر انساني را از هر ملتي كه باشد، به وجد مي آورد. بنابراين اگر ايرانيان از افسانه هاي ملل ديگر لذت ببرند، گناهي مرتكب نشده اند و به فرهنگ و اساطير خود پشت پا نزده اند. زيرا همان گونه كه در صورت ناشناختگي كالايي ايراني به سراغ نمونه هاي خارجي آن مي رويم، ناشناختگي اسطوره ها، افسانه ها و حماسه هاي ايراني نيز مسبب مي شود كه ايرانيان، نياز ها خود را در نمونه هاي خارجي، مانند جومونگ، ايلياد، اديسه و ... جستجو كنند. وقتي در پايگاه هاي اينترنتي به دنبال تاريخچه ي افسانه ي كره اي جومونگ گشتم و اطلاعاتي را درباره ي آن به دست آوردم، از جهتي به ايراني بودن خود باليدم. زيرا پي بردم كه قدمت اسطوره ها و حماسه هاي ايراني، بسيار بيشتر از افسانه هاي كره اي است. چرا كه اين افسانه به38سال قبل از ميلاد بر مي گردد؛ يعني زماني كه ملت ما از دوره ي اسطوره اي به دوره ي تاريخي گام نهاده است. اما از آن جهت كه ما نتوانسته ايم ملل ديگر را با اساطير و حماسه هاي خود آشنا سازيم، بسيار متاثر شدم. شك نيست كه داستان هايي مانند كاوه ي آهنگر، گذر سياوش از آتش، زال و رودابه، نبردهاي رستم و ... كه در شاهنامه ي فردوسي و منابع ايراني ديگر آمده است، اگر از افسانه هاي ملل ديگر غني تر نباشد، ضعيف تر هم نيست. ولي بسيار جاي تاسف دارد كه ايرانيان خود نيز با اين داستان ها آشنايي چنداني ندارند. شوربختانه فيلم نامه نويسان و كارگردانان و مسئولان فرهنگي و سينمايي ما نتوانسته اند و يا بنا به دلايلي، نخواسته اند كه اين نمونه هاي باستاني را به تصوير بكشند. من به درستي نمي دانم كه صدا و سيما براي خريد افسانه هاي كره اي و يا كارتون هاي خارجي ـ براي كودكان و نوجوانان ـ چه قدر هزينه مي كند.اما پيشنهاد مي كنم اين سازمان به جاي خريد اين فيلم ها با كره اي ها قرارداد هايي امضا كند تا آنان اسطوره هاي ايراني را به تصوير بكشند و يا بهترين مهندسان انيميشن (پويا نمايي) را از كره و چين و... به ايران بياورند تا داستان هاي ايراني را به فيلم هاي كارتوني تبديل كنند(كارهاي ايراني در اين زمينه براي كودكان، جذابيتي ندارد.) اين كه ما به اسطوره هاي ملي خود افتخار كنيم، لازم است اما كافي نيست. اگر ما نتوانيم اين اسطوره ها را در قالب هاي مورد پسند بشر امروز (فيلم وسريال) مطرح كنيم، به مرور زمان به فراموشي سپرده خواهند شد. نگاهي به كتاب هاي درسي مقاطع تحصيلي در ايران، نشان مي دهد كه داستان هاي ملي در اين كتاب ها جايگاه شايسته و بايسته اي ندارند. چگونه مي توان انتظار داشت نسلي كه در كتاب هاي درسي اش به خوبي با افسانه هاي ملي آشنا نمي گردد به سراغ افسانه هاي بيگانه نرود؟ كدام كودك يا نوجوان ايراني را سراغ داريد كه نتواند دست كم دو افسانه ي چيني يا كره اي را براي ديگران تعريف كند؟ در حالي كه همين كودك حتي نام قهرمانان اسطوره اي خود را نشنيده است. اگر افسانه ي جومونگ در ميان ايرانيان آن چنان محبوب مي شود كه شخصي حاضر مي گردد ضروري ترين امور خود را براي تماشاي آن فراموش نمايد، بيش از اين كه او را سرزنش كنيم بايد به سرزنش مسئولان و متصديان فرهنگ خود بپردازيم و همان اندازه به سازندگان جومونگ، آفرين بگوييم. زيرا قادر به ايجاد جذابيت هايي هستند كه ما قادر به پياده كردن آن بر افسانه هايمان نيستيم. وقتي سخن از فرهنگ و تمدن به ميان مي آيد، ايرانيان با ملت هاي ديگر يك تفاوت اساسي دارند كه همين تفاوت، آن ها را در ميان ملل ديگر، برجسته و ممتاز مي سازد: وجه تمايز فرهنگي ما با ملل ديگر در اين است كه ما داراي فرهنگ و تمدني دو بعدي هستيم يك بعد آن به پيش از پذيرش اسلام بر مي گردد (ملي) و بعد ديگر به پذيرش اسلام (بعد ديني و مذهبي). متاسفانه گروهي بر اين باورند كه پرداختن به بعد ملي فرهنگ ايراني، به ابعاد ديني مردم آسيب مي رساند. در حالي كه در بسياري از موارد، توجه به بعد ملي، در تقويت ابعاد ديني و مذهبي بسيار موثر بوده است. شايد اين گمان كه از ديدگاه نگارنده ي اين اسطوره نادرست است، به مرور زمان، موجب شود كه ايرانيان، هويت ملي خود را فراموش كنند. نبايد اين موضوع را ناديده بگيريم كه بسياري از قيام هاي ايرانيان در برابر حكومت هاي اموي و عباسي، از فرهنگ ملي متاثر بوده است. اين موضوع، قابل انكار نيست كه فرهنگ غرب، براي غلبه بر فرهنگ ايراني، بعد ديني و مذهبي را مورد هجوم قرار داده است. اگر ايرانيان، خود نيز به بعد ملي فرهنگشان بي اعتنايي كنند، آيا در آينده با نسلي بي هويت مواجه نخواهيم شد؟ هر گاه بيگانگان، نابخردانه و ناجوان مردانه بر پيكره ي فرهنگ و تمدن ما ناخنكي مي زنند. مثلا خليج فارس را خليج عربي مي دانند، خونمان به جوش آيد، هر گاه عليه فرهنگ ملي ما فيلم سيصد ساخته مي شود، به شدت نگران مي شويم. اما جاي بسي تاسف است كه بعضي اوقات، خودمان ضربه هايي بر پيكر ايراني بودن مان وارد مي كنيم كه بيگانگان خردمند را متاسف مي كند. مانند نمونه هاي زير: در حالي كه يونانيان و ملل ديگر، تنديس سربازان خود را در بهترين ميدان هاي شهر هايشان به عنوان نماد مقاومت قرار مي دهند، چگونه ما حاضر مي شويم تصاوير سربازان باستاني خود را سنگ فرش پياده روها قرار دهيم و بر آن لگد كوبيم؟ يعني همان رفتاري را كه به نشانه ي تنفر با پرچم اسرائيل داريم. آيا در اين صورت، بخشي از فرهنگ خود را با دشمن خود مساوي ندانسته ايم؟ چرا به يك شركت موزائيك سازي اجازه داده مي شود كه چنين نقشي را بر موزائيك هايش برگزيند؟
در حالي كه در احاديث اسلامي و شيعي گل مظهر لطافت و پاكي و بهشت است، چرا اجازه مي دهيم بر سنگ هاي توالت نقش گل بسته شود؟ اين كارها بسيار جاي تاسف دارد. ديگران درباره ي ما چگونه قضاوت خواهند كرد؟



+ نوشته شده  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 7:10  توسط حسن انصاری  | 
پیشاپیش اعتراف می کنم که سلیقه ی سرودن شعر "جد" آن هم از نوع غزل، ندارم.

تا نبودی زندگانی هیچ معنایی نداشت      

آرزو جز بستر ناباوری جایی نداشت

در نگاه مبهم مرداب، امیدی نبود              

انتهای جاده های رود ، دریایی نداشت

پیش چشمم بی نهایت کوچه ی امروز بود   

دور دست خاکی فرجام، فردایی نداشت

کودک دل در دبستان غروب انتظار         

در غم آموزگاری و الفبایی نداشت

شهربند حسرت آلود دیار زندگی           

غرقه ی تنهایی شب بود غوغایی نداشت

جای جای دل ، فروغ شعله های شوق بود 

این اوستاکیش دل،تنها اهورایی نداشت

پای بند رونق بالایی سرو توایم             

  گر نبودی پیچک اندیشه ها پایی نداشت


+ نوشته شده  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:33  توسط حسن انصاری  |