آن شنيدي كه فرد طنازي
كرد يك روز طنز پردازي
داد طنزش براي چاپيدن
به يكي سردبيرك نازي
حضرت سردبير چون خواندش
كرد با او بناي ناسازي
گفت: اي شاعر عزيز خوب
كرده اي تو بلند پروازي
اين چه طنزي است تا تو مي گويي؟
به رئيسان چرا تو مي تازي؟
شعرهاي تو هست توهيني
به فلان شخص ترك يا تازي
آسمان خط بزن زمين بنويس
و به جاي شتر، موتورگازي
يا در اين بيت دومي بنويس
اصفهاني به جاي اهوازي
بيت هشتم به جاي فعل امر
يا مضارع بيار يا ماضي
"كاسه ليسان" نه واژه ي خوبي است
مي شود كاسه ليس، ناراضي
در اين هفته نامه مي بندند
مي برندم به محضر قاضي
مدعي العموم خواهد داد
حكم جلبم به دست سربازي
آن كه مي كرد طنزهاي تو چاپ
داشت مهر و نشان جانبازي
خر او مي رود خر ما نه
هيچ ديدي مگس كند بازي؟
تو در اين شعر انتقادي خود
با دم شير كرده اي بازي
شعرهايي بگو كه در آن ها
به زما بهتران نيندازي
از سياست حذر نما و بگو
شعر از آب و نان خبازي
گفتم: اي دوست باب طبع شما
برنيايد ز بنده آوازي
طنزهايي كه باب طبع شماست
مي فروشند توي خرازي
قلم من سفارشي نشود
گر چه ياران شوند ناراضي
عاقبت، سردبير در دل خود
گفت: "امرو" چقدر لجبازي!





