هر چند که بیژن نامه این روزها خار چشم آدم های خشک مغز شده و آن را بهانه ای برای رسیدن به اهداف مغرضانه و حاسدانه ی خود علیه من و هفته نامه ی اتحاد جنوب قرار داده اند با این حال تصمیم گرفتم آن را همچنان روی وبلاگم به نمایش بگذارم. ضمنا از همه ی کسانی که در این جریان با تماس ها و پیام های خود مرا به ادامه ی سرودن طنز های مطبوعاتی تشویق کردند تشکر می کنم.
شبانگه چو آب و هوا شد خنک
دو دلداده رفتند سوی ونک
منیژه در خانه را برگشود
در این برگشودن کلیدی نبود
برآورد از کیف خود کنترل
دو سه دکمه ی کنترل داد هُل
به حکم خداوند در باز شد
و ترم دوی عشق آغاز شد
به نام خدای گشایندگی
دری برگشودند بر زندگی
ز باغی گذشتند مانا بهشت
پر از برگ و بار و پر از کار و کشت
یکی خانه مانند کاخی بلند
"که از باد و باران نیابد گزند"
از این کاخ، بیژن تعجب نمود
تو گویی که جای تعجب نبود؟
به خود گفت عجب خانه ی اکبری است
و یا خانه ی جن و انس و پری است
گشودند آن گاه درهای هال
قدم رنجه کردند بی قیل و قال
یکی سر برهنه بیامد زنی
به دست چپش بطری معدنی
سرو صورتش جمله پنکک زده
به مویش دو تا گیر کوچک زده
لبش صورتی ناخنش بس بلند
مچ دست او صاحب دست بند
یکی دامنی پوشش ران او
که داده است بر باد ایمان او
به دختر چنین گفت بیژن که هین
بگو تا که باشد زنی این چنین
منیژه به او گفت: این مادر است
یکی مادری خوب و تاج سر است
به خود گفت بیژن گر این مادر است
چه تقصیر برگردن دختر است
چو مادر بود این چنین اهل حال
کشد دخترش هر کجا پر و بال
بدو گفت مادر: چه زود آمدی
به کوری چشم حسود آمدی؟
در گوش دختر سپس گفت مام
که ای گشته در کوچه ها صبح و شام
به مادر بگو دیگر این مرد کیست
که چهرش چنین سبزه و مرد نیست
همان یار دیروزیت این نبود
مگر نام یار تو یاسین نبود؟
چنین پاسخ آورد کاین بیژن است
یکی مرد خوش مشرب بی زن است
مرا یار، دیگر نه یاسین بُود
و یار فداکار من این بود
که یاسین قد و قامتش بد نبود
ولی عیبش این که مجرد نبود
سپس مادر دختر با نمک
در خانه بگشود بر بیژنک
نشستند در خانه آن گه سه تن
خدا داند آن جا چه ها شد نه من
یکی گفتمان بود در پشت در
میان زن و دختر و آن پسر
پس پرده باری چه دانم چه بود
و یا هر چه بینم بگویم چه سود
دلت خوش نکن غیر جامی نبود
پس پرده باری حرامی نبود...






