گفتمان دو دلداده در خانه ی منیژه
عجب مبلمانی عجب خانه ای
عجب خانه ی شیک جانانه ای
منیژه خود و دلبرش یک طرف
و آن نامور مادرش یک طرف
ز هر سو سخن گفتن آغاز شد
و دروازه ی گفتگو باز شد
سپس مادر از خانه بیرون پرید
که من می روم از برای خرید
چو مادر همی زحمتش کم نمود
محیطی مساعد فراهم نمود
نمودند در را دو دلداده چِفت
سپس گفتمان رنگ رسمی گرفت
نشستند آنگه برابر به هم
سخن رانده شد از همه بیش و کم
تعارف نمودند موز و هلو
بفرما به قول عرب ها، کُلو
....................................
.....................................
«یکی گفت گیر و یکی گفت ده
یکی گفت احسنت و آن گفت زه»
چو سیراب گشتند از خوردنی
منیژه و آن بیژن مُردنی
نخستین، منیژه به بیژن بگفت
که ای گشته با من هم اکنون تو جفت
بگو گر من و تو کنیم ازدواج
به سر بر نهم من عروسینه تاج
شود موسم عیش و ماهِ عسل
کجا می بری دلبرت فی المثل؟
بدو گفت بیژن که ای جان من
رُخت داده بر باد ایمان من
به استان سبز گلستان رویم
وز آنجا سوی تویسرکان رویم
***
دو دلداده بودند در گفت و گو
شده گرم گفتن به سانِ اتو
که ناگه در خانه کوبیده گشت
که است این شبی؟ ده دقیقه به هشت
یکی آیفون بود تصویر دار
نشان داد در خود پلیسی سه چار
به دلداده بیژن بگفتا چنین
که ای گشته با همسرت همنشین
مگر خانه ی تو بود مدرسه
که پای درِ آن پلیسان دو سه ؟
نهادند آن گاه دستان به سر
و لرزان نهادند پا سوی در
بگفتند از ترس، ما محرمیم
نه اهل هوا و نه دود و دمیم
نگه کرد و گفتا به آنان پلیس
به آنان که از ترس بودند خیس:
شمایان چو بر یکدگر محرمید
چرا از پلیسان ما می رمید؟ ...
ادامه دارد ...






