پلیسان کار آمدِ هوشمند
کشیدند دلدادگان را به بند
نشاندند در خودروِ امنیت
دو دلداده ی عاشق از راه چَت
سوی نیروی انتظامی شدند
پلیس و دو یار فتاده به بند
نشاندند دلدادگان شخیص
درون اتاق رئیس پلیس
به بیژن نگه کرد سردار و گفت
که ای با منیژه کنون گشته جفت
بگو قصه ی عاشقی مو به مو
از این داستان هر چه دانی بگو
سخن گفت بیژن ز چت کردنش
و افتادن عشق در گردنش
سخن رفت تا نیمه ی داستان
که سردار گفتا: سکوت ای جوان
کنون نوبت پست من شد تمام
پلیسی دگر می نشیند به جام
ز نو بیژنک قصه آغاز کرد
درِ ذکر بیچارگی باز کرد
جوان گفت و آقا پلیسه نوشت
تمام خبرها چه خوب و چه زشت
سپس خواست تا برگه امضا کنند
و باقیِ قصه به فردا کنند
دو دلداده را گفت آقا پلیس
که ای از سر شرمتان چهره خیس
«چو فردا برآید بلند آفتاب»
خودم می رسم هر دوتان را حساب
کنون تا به صبح استراحت کنید
مبادا هوس کرده صحبت کنید
اصولاً دو یاری که نامحرمند
همی باید از یکدگر در رَمند
شما از چه رو گفتمان داشتید
لوای محبت بر افراشتید
*** *** ***
دو دلداده رفتند در بازداشت
درون اتاقی که یک پرده داشت
پس پرده گفتا منیژه به یار
همان یار دل خسته ی روزگار
که ما یا که باید کنیم ازدواج
و یا وارهیم از پلیسان به باج
بدو گفت بیژن: دهانت ببند
سخن گفتن یاوه ات تا به چند؟
پلیسان کجا باج گیری کنند
و با باج دفع اسیری کنند
اگر بار دیگر تو تهمت زنی
همانا نه دلداده ی بیژنی ...
ادامه دارد ....






